no-img
مهدی جی افرام

بوسه شعری ازهوشنگ ابتهاج گفتمش: ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟» چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند، قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید، لرزه افتادش به گیسوی بلند، زیر لب، غمناک خواند: ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!» گفتمش: ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .» خندۀ تلخی به لب آورد و گفت: ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ بختِ شورم ره برین امید بست! و آن طلایی زورق خورشید را صخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .» من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ در دل من با دل او می‌گریست. گفتمش: ـ «بنگر، درین دریای کور چشم هر اختر چراغ زورقی ست!» سر به سوی آسمان برداشت، گفت: ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست، لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف! ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .» گفتمش: ـ «فانوس ماه می‌دهد از چشم بیداری نشان . . .» گفت: ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش . . .» گفتمش: ـ «اما دل من می‌تپید. گوش کُن اینک صدای پای دوست!» گفت: ـ «این افسوس! در این دام مرگ باز صید تازه‌ای را می‌برند، این صدای پای اوست . . .» گریه‌ای افتاد در من بی‌امان. در میان اشک‌ها، پرسیدمش: ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟» شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت، جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند، گفت: ـ «لبخندی که عشق سربلند وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»من زجا برخاستم، بوسیدمش.


مهدی جی افرام

ادامه مطلب

بوسه
zip
فروردین ۲۸, ۱۳۹۷

بوسه


 

بوسه 
 شعری ازهوشنگ ابتهاج
گفتمش:
ـ «شیرین‌ترین آواز چیست؟»
چشم غمگینش به‌رویم خیره ماند،
قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب، غمناک خواند:
ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»
گفتمش:
ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:
ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغ
بختِ شورم ره برین امید بست!
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره‌های ساحل مغرب شکست! . . .»
من به‌خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می‌گریست.
گفتمش:
ـ «بنگر، درین دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
ـ «چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست،
لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف!
ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
ـ «فانوس ماه
می‌دهد از چشم بیداری نشان . . .»
گفت:
ـ «اما، در شبی این‌گونه گُنگ
هیچ آوایی نمی‌آید به‌گوش . . .»
گفتمش:
ـ «اما دل من می‌تپید.
گوش کُن اینک صدای پای دوست!»
گفت:
ـ «ای
افسوس! در این دام مرگ
باز صید تازه‌ای را می‌برند،
این صدای پای اوست . . .»
گریه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در میان اشک‌ها، پرسیدمش:
ـ «خوش‌ترین لبخند چیست؟»
شعله‌ای در چشم تاریکش شکفت،
جوش خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
ـ «لبخندی که عشق سربلند
وقت مُردن بر لبِ مردان نشاند!»
من زجا برخاستم،
بوسیدمش.


موضوعات :
مهدی جی افرام

درباره نویسنده

اینجانب متولد شهریور ماه ۱۳۵۲ در شهر تبریز هستم و از سن ۱۲ سالگی استعداد نوشتن پیدا کردم ولی نوشته های خود را تا سن ۱۷ سالگی حفظ نمی کردم. در این سایت سبک جدیدی از شعر ارائه خواهم داد البته شاید مورد پسند اساتید شعرو ادب قرار نگیرد ولی مطمئنم مانند شعر نو جایگاه خود را خواهد یافت.از اینکه از سایت بنده حقیر دیدن کرده و مطالبم را می خوانید صمیمانه متشکرم.

mehdijiafram 83 نوشته در مهدی جی افرام دارد . مشاهده تمام نوشته های

دیدگاه ها


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *